آقاي خونه لخ و لخ، با سبيل آويزان راهش را ميگيرد و ميآيد خانه. كليد مياندازد و راه كوتاه در ورودي تا رسيدن به طبقه سوم برايش مثل از اينجا تا آخر دنيا ميماند. به نردهها تقريبا آويزان ميشود و خودش را تا طبقه سوم ميكشاند. وقتي به آپارتمان ميرسد ديگر حوصله كليد چرخاندن هم ندارد و زنگ ميزند. تا كفشش را در بياورد همسرش در را باز كرده است.
وارد ميشود و خودش را كه انگار تا حالابه زوريك ذره اميد رسيدن به يك جاي نرم و خنك نگه داشته بوده است ولو ميكند روي كاناپه.
بوي جوراب خانه را فراميگيرد و خانم خانه با ترس و لرز ميگويد: آقا نميري دست و پا تو بشوري و يه آبي به صورتت بزني تا چايي بيشتر به دلت بچسبه .